ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

50

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

به شفاعت از او ، نزد مختار آمد ولى ابن كامل و شيعيان پيش از آن كه ، مختار شفاعت او را بپذيرد ، او را كشته بودند . آنگاه مختار به طلب مرة بن منقذ بن عبد القيس قاتل على بن الحسين فرستاد . او به دفاع از خود پرداخت و بگريخت و به عبد اللّه الزبير پيوست ولى در اين ماجرى دستش شل گرديد . آنگاه مختار از پى زيد بن رقاد [ 1 ] الجنبى [ 2 ] كس فرستاد . او قاتل عبد اللّه بن مسلم بن عقيل بود . دو تير به عبد اللّه بن مسلم زده بود . عبد اللّه دست بر پيشانى نهاده بود تا خود را از تير در امان دارد ولى تير دستش را به پيشانيش دوخته بود و با تير ديگر او را كشته بود . زيد دست به شمشير برد و از خود دفاع كرد . ابن كامل گفت كه بر او سنگ بزنند . چون افتاد زنده او را سوزانيدند . آنگاه به طلب سنان بن انس رفتند . او ادعا مىكرد كه قاتل حسين است . به بصره گريخت . نيز عمرو بن الصبيح [ 3 ] الصدائى را طلب داشت و او را با ضربه‌هاى نيزه بكشت . آنگاه به طلب محمد بن اشعث كس فرستاد . او در قادسيه در ديه خود بود ، نزد مصعب بن الزبير گريخت و مختار خانهء او را ويران كرد . مختار ، بدين طريق به طلب ديگر كسانى كه در واقعهء كربلا دست داشته بودند ، فرستاد . آنان نيز به مصعب پيوستند و مختار خانه‌هايشان را ويران كرد . ماجراى مختار با ابن الزبير حارث بن ابى ربيعه ، موسوم به قباع عامل ابن الزبير در بصره بود . عباد بن حصين [ 4 ] رئيس شرطه بود و فرمانده جنگجويان ، قيس بن الهيثم . مثنى بن مخربة العبدى [ 5 ] در اين احوال نزد مختار آمد . او از كسانى بود كه در واقعهء عين الورده با سليمان بن صرد همراه بود . با مختار بيعت كرد و مختار او را به بصره فرستاد تا مردم را به بيعت او دعوت كند . جمعى به دعوت او پاسخ گفتند و او براى نبرد با قباع سپاهى گرد آورد . قباع ، عباد بن حصين و قيس بن الهيثم را با سپاهى به مقابلهء او فرستاد . مثنى منهزم شد و به قوم خود - عبد القيس - پيوست . قباع سپاهى روانه نمود تا او را باز پس آرند . چون زياد بن عمرو العتكى [ 6 ] آن سپاه را بديد ، قباع را گفت : يا سپاه خود را از قوم من باز گردان ، يا با تو به نبرد برخواهم خاست . قباع ، احنف بن قيس را فرستاد تا ميان دو گروه مصالحه كند . در اين مصالحه ، كار بر آن قرار گرفت كه مثنى از آنجا بيرون آيد و به كوفه رود . چون مختار ابن مطيع ، عامل عبد اللّه بن الزبير را از كوفه براند ، به ابن زبير نامه‌اى مودت آميز نوشت تا او را فريب دهد كه دست از او بدارد تا كار دعوت براى اهل بيت را به پايان آورد . اينك از او مىخواست كه به عهد خود وفا كند و او را از جانب خود ولايت كوفه

--> [ ( 1 ) ] وفاد . [ ( 2 ) ] الحسين . [ ( 3 ) ] صبح . [ ( 4 ) ] حسين . [ ( 5 ) ] مخرمه . [ ( 6 ) ] العنكبى .